X
تبلیغات
زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است
این روزها واقعا بهار داره خودشو نشون می ده با پخش شدن عطر بهار نارنج در فضا ،باران های بهاری دل انگیز و دوست داشتنی ، هوای پاک و عاری از هرگونه آلودگی و درختان سبز روشن و زیبا با قامتی رعنا.

ولی نمی دانم چقدر از آدما مثل بهارن یا سعی می کند بهاری بشن و بهاری بمونند.واقعا چگونه میشه این دنیا را تصور کرد دنیایی مملو از پاکی و عاری از هر گونه پلیدی یا عکس آن .

تا بعد

+ نوشته شده در یکشنبه یکم اردیبهشت 1392ساعت توسط ایرانی |

مدتی حوصله نوشتن نداشتم ، آخه همه چی مثل همه و هیچ تغییری در رفتار و منش خیلی از آدمها دیده نمیشه و هر روز آدمها کمتر به هم احترام می گذارند و کمتر هوای همدیگر را دارند، یادش بخیر قدیما چقدر خوب بود ما تو اون محله ای که زندگی می کردیم، همه همسایه ها را می شناختیم ، اکثرا سرشون به کار خودشون بود (البته این موضوع مربوط به سالهای خیلی گذشته نیست همین دهه 60) ،هنوز هم که من توی ذهنم گذشته را مرور می کنم تو محله تک تک همسایه ها و اینکه اسمشون چیه و کدوم خونه متعلق به اونا بوده را بخاطر دارم ولی الان که در یک آپارتمان 8 واحدی زندگی می کنم ، آنقدر که همسایه ها را نمی بینم تصور ذهنی کمی از آنها دارم. داشتم از بی حوصلگی و علت نبودنم در دنیای وب می نوشتم ، خوب ولش کن 

تا بعد

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم دی 1391ساعت توسط ایرانی |

هفته پیش فرصتی پیش آمد تا با جمعی بصورت خانوادگی در جنگل کردکوی شبی را چادر بزنیم و از فضای پاک آن بهره مندشویم ،پس از مدتی گشتن در تاریکی بالاخره جایی را پیدا کردیم تا بساطمان را پهن کنیم، هوا بسیار مطلوب بود و  شب زیبایی را نوید می داد.

     با مقدار چوبی که با خودمان برده بودیم آتشی بر پا  و چای و شام را مهیا کردیم و تا دمدمه های صبح در کنار آتش نشسته بودیم و از خاطرات صحبت می کردیم و شب خوشی را سپری نمودیم . با گذشت زمان افرادیکه آمده بودند کم کم جنگل را ترک می کردند.من با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم در تاریکی گشتی بزنیم تا چنانچه  چوبی  از دیگران بجا مانده بود جمع آوری کنیم . در جای جای جنگل مردم اتش خود را بدون خاموش کردن ترک کرده بودند که این امر نشاندهنده بی دقتی و عدم تعهد انها بود، تا جائیکه امکان داشت چوبهای نیم سوز را به محل  استقرار برده و از آنها استفاده کردیم و آتش های باقیمانده را خاموش کردیم.بعد از مدتی پرسه زدن در تاریکی و جمع آوری چوب جهت خوابیدن برگشته و در هوای ازاد و خنک جنگل ،شب را به صبح رساندیم.

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدیم ،بعد از صرف صبحانه جهت گردش به اطرافمون سری زدیم و واقعا متاثر شدیم از  آنهمه آلودگی و زباله که در تمام جنگل پراکنده شده بود و همه نسبت به آن بی تفاوت بودند و در هر بار مراجعه حجم زباله زیاد و زیاد تر می شد و هیچ  فردی خود را مسئول آلودگی جنگل نمی دانست.

چرا ما نباید قدر آن چیزی را که داریم بدانیم و زمانی می فهمیم که چقدر ارزشمنداست که آنرا از دست دادیم و دیگر دیر شده و جای هیچ حسرتی برای ما نمی ماند.اگر همه ما درباره رفتار خودمان مسئول باشیم و کوتاهی و ندانم کاری خودمان را به گردن دیگران نیندازیم شرایط همینطوری نمی ماند و فقط یک همتی می خواهد که   فرهنگ عمومی را بالا برده و از آن بهره مند شویم.

پی نوشت :جنگل کردکوی یکی از مکانهایی است که بنده همیشه از بودن در آن خرسند هستم.

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم شهریور 1391ساعت توسط ایرانی |

امشب  شب اول ماه رمضان است و باران بسیار زیبایی در حال باریدن است و  هوا بسیار مطلوب شده .ولی این باران شاید برای خیلی ها خوش یمن نباشد ولی هر چه باشه رحمت خدا است .


+ نوشته شده در جمعه سی ام تیر 1391ساعت توسط ایرانی |

دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.
یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب می کرد.
ماهیگیر با تجربه از این که می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود.
لذا پس از مدتی از او پرسید: چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟
مرد جواب داد: آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان کم است. ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم. خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد. این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی. هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .

به یاد داشته باش:
به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است
به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1391ساعت توسط ایرانی |

چندی قبل داشتم از آق قلا به گرگان می آمدم یک دفعه دیدم کفگیر پلیس راهنمائی و رانندگی بنده را متوقف نمود تعجب کردم داشتم با سرعت مطمئنه رانندگی می کردم .پس از توقف ،کمی از مامور فاصله گرفتم و با در دست داشتن مدارک به سمتش رفتم و اعتراض کردم ، البته بسیار دوستانه ، مامور مذکور ضمن بی دلیل خواندن اعتراض بنده دست بکار شد و شروع به تایپ نمود ولی یکدفعه به بنده اشاره کرد حال سرعت هیچی چرا چراغ ترمز ات روشن نمی شه ، من تعجب کرده و گفتم امکان نداره بنده نسبت به این موارد خیلی حساس هستم و همیشه آنها را بررسی می کنم ولی پس از چک آن متوجه شدم که وی داره درست میگه و سعی کردم توضیح بدم که ببخشید متوجه نشدم در اسرع وقت رسیدم گرگان آنرا تعمیر خواهم کرد ولی افاضات بنده مقبول نیفتاد و به علت عدم رعایت قوانین ، با کلی منت که کمترین جریمه را برای شما ثبت کردم یک برگه جریمه ناقابل 30000 تومانی داد دستم و من هاج و واج ضمن تشکر و قبول منت صحنه را ترک نمودم و پس از رسیدن به گرگان برای تکرار نشدن داغ دیگر جریمه ، تمامی چراغها را تست و تعویض نمودم البته معلوم شد علت قطعی آنها سوختن فیوز بوده که حال به هر دلیل ، شاید نیم ساعت قبل سوخته شده و بنده حقیر  متوجه آن نشده و جریمه شدم.

        البته رعایت قوانین اعم از رانندگی  و..... از وظایف  هر شهروند ایرانی بوده و تخطی از آن مستوجب عقوبت می باشد و وظیفه قانون یکسان دیدن و رعایت آن در همه جا بوده و یک بام و دو هوا در آن صدق نکند.

     اتفاقا این مساله برای من جالب بود که کاری که میشد با تذکر حل بشه توسط یک برگه جریمه حل شد و جالب تر آنکه این مساله روز اتفاق افتاد.

حتما همه ماها در داخل شهر و یا جاده ها بارها این مورد را دیدیم که کلا بعضی از ماشینها چراغ عقب ندارند و همچنان در حال تردد هستند و ظاهرا کسی هم با آنها کار ندارد . بهرحال امیدوارم قوانین برای همه یکسان بوده و مثل یک بام و دو هوا در آن صدق نکند.

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت توسط ایرانی |

نژادپرستی (داستان کوتاه)

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

مهماندار گفت: "خانم! لطفاً آرام باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه."

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانم! همان طور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم."

قبل از این که زن سفید پوست چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند این که یک مسافر، کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است."

و سپس مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت: "قربان! این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

+ نوشته شده در جمعه یازدهم فروردین 1391ساعت توسط ایرانی |

کوله ‌پشتی‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ که‌ دنبال‌ خدا بگردد و گفت: تا کوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت. نهالی‌ رنجور و کوچک‌ کنار راه‌ایستاده‌ بود، مسافر با خنده‌ای‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ کنار جاده‌بودن‌ و نرفتن؛ درخت‌ زیرلب‌ گفت: ولی‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ که‌ بروی‌ وبی‌رهاورد برگردی. کاش‌ می‌دانستی‌ آنچه‌ در جست‌وجوی‌ آنی، همین‌جاست... 

مسافر رفت‌ و گفت: یک‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ می‌داند، پاهایش‌ در گِل‌ است، او هیچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد یافت.و نشنید که‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز کرده‌ام‌ و سفرم‌ را کسی‌ نخواهد دید؛ جز آن‌ که‌ باید.   

مسافر رفت‌ و کوله‌اش‌ سنگین‌ بود. هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پیچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ کرده‌ بود... به‌ ابتدای‌ جاده‌ رسید. جاده‌ای‌ که‌ روزی‌ از آن‌ آغاز کرده‌ بود. 

درختی‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز کنار جاده‌ بود. زیر سایه‌اش‌ نشست‌ تا لختی‌ بیاساید. مسافر درخت‌ را به‌ یاد نیاورد. اما درخت‌ او را می‌شناخت. 

درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در کوله‌ات‌ چه‌ داری، مرا هم‌ میهمان‌ کن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، کوله‌ام‌ خالی‌ است‌ و هیچ‌ چیز ندارم.  

درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتی‌ هیچ‌ چیز نداری، همه‌ چیز داری. اما آن‌ روز که‌ می‌رفتی، در کوله‌ات‌ همه‌ چیز داشتی، غرور کمترینش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در کوله‌ات‌ جا برای‌ خدا هست و قدری‌ از حقیقت‌ را در کوله‌ مسافر ریخت...    دست‌های‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هایش‌ از حیرت‌ درخشید و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ وپیدا نکردم‌ و  تو نرفته‌ای، این‌ همه‌ یافتی!  

درخت‌ گفت: زیرا تو در جاده‌ رفتی‌ و من‌ در خودم، و پیمودن‌ خود، دشوارتر از پیمودن‌ جاده‌هاست...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم مهر 1390ساعت توسط ایرانی |

یادش بخیر قدیما چقدر مردم با هم خوب بودند به هم احترام میگذاشتن و به حق خود راضی و حق دیگران را پایمال نمی کردند رفتار های فردی پرخاشگرانه نبود و همه بیکدیگر به دیده احترام می نگریستن .

اما امروزه  دیگه کمتر کسی را می تونی پیدا کنی که اینطوری باشه ،زیاده خواهی ها زیاد شده ، حق دیگران را پایمال کردن  زیاد شده و هر طرف را نگاه می کنی انواع مختلف آن کاملا قابل لمس و مشاهده است.

نمی دانم چرا این جوری شده چرا کسی به فکر حل این معضلات نیست .البته این موضوع در همه جا عمومیت داره و فقط مختص به گرگان نیست، که اینها همه بر می گرده به رفتارهای فردی که خود باعث ایجاد رفتارهای گروهی شده و در اجتماع تعمیم داده میشه.

بنده جامعه شناس نیستم و نیازی هم نیست باشم همه این ناهنجارها در جامعه ملموس بوده و نیاز به این نیست که همه ما متخصص آن باشیم.

باید شروع کرد و به خودمون تکانی بدهیم و آستین را بالا بزنیم و شروع کنیم به ساخت دوباره ساختن چیزی که داریم کم کم از دست می دهیم .

به نظر بنده یکی از متولیان این امر سازمان فرهنگی و ورزشی شهرداری گرگان می باشد و می بایست به طور جدی فرهنگ سازی را نهادینه کنه و همه تلاش خود را صرف همایش ها ،نشستها و برنامه های خیابانی مثل برگزاری مسابقه شرنج و ........ نکنه و می بایست از همه مردم جهت افزایش سطح ارتقاء فرهنگی  کمک بخواد.

 

 
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور 1390ساعت توسط ایرانی |

مشتری و جذب آن عامل اصلی تحریک تولید کنندگان اعم از خدمات و کالا می باشد .در این راستا شرکت ها ، سازمانها و تولید کنندگان با ارائه انواع خدمات و تولیدات با کیفیت مطلوب ، سعی در جذب مشتری دارند.حیات  شرکتها بستگی به مشتری دارد که در صورت عقب ماندن در حفظ و نگهداری آن زیان شرکت را در بر دارد .

در سالهای اخیر بسیاری از سازمانها بالاخص بانکها روش های زیادی را در جهت جذب مشتری در دستور کار خود قرار داده و تکریم مشتری در راس آن قرار دارد تا بتوانند اندوخته های بیشتری را جذب تا سود سرشاری نصیبشان گردد.

 یکی از این روشها نصب دستگاههای مختلف در شعب مثل آبسرد کن ،تلویزیون ، دستگاه نوبت دهی و ........ می باشد.

چندی پیش جهت پرداخت قسط به یکی از شعب بانکی مراجعه نمودم ساعت ۱۱:۳۰ یکی از پنج شنبه های سال بود با توجه به خلوت بودن شعبه در آن ساعت به یکی از باجه ها مراجعه کردم که کارمند مذکور بنده را جهت دریافت شماره به دستگاه مربوطه هدایت نمود و از آنجائیکه بنده قانون مدار می باشم بدون بحث به سمت دستگاه رفته و شماره ای را دریافت نمودم و در انتظار نوبت بر روی صندلی انتظار نشستم.با توجه به اینکه شعبه خالی و درب ورودی بسته شده بود   پس از گذشت ۲۰ دقیقه هیچ شماره ای توسط اپراتور خوانده نشد  ، در فرصتی درب خروج باز وبسته شد ۲ یا ۳ نفری وارد شعبه شدند و بدون دریافت شماره در جلوی باجه ها مشغول انجام کار بانکی شدند ، بنده جهت اعتراض به همان کارمندی که دریافت شماره را گوشزد نموده بود مراجعه کرده و اعتراض کردم که وی اظهار داشتند کارش ربطی به شماره دادن نداره و همکارش جهت توجیه کار فرموند که دستگاه مذکور جهت رفاه حال شما (مشتری) نیست بلکه این دستگاه بدین جهت نصب شده ما(کارکنان بانک) راحت باشیم نه شما.

شما تصور کنید اینجانب چه حالی داشتم بعد از گذشت سالها از نصب این دستگاهها بالاخره بنده حکمت نصب آن را متوجه شدم که مشتری و کرامت آن هدف نیست بلکه بیشتر کرامت کارکنان مد نظر بوده و مشتری هنوز برای آنها نا مفهوم می باشد و مشتری  باید چشم بگوید و تکریم آن فقط حفظ ظاهر می باشد.

به امید آنکه ............

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1390ساعت توسط ایرانی |