تبليغاتX
دستنوشته های لحظات دلتنگی

دستنوشته های لحظات دلتنگی

به نام او که عشقش پاکترین عشقهاست
:::: مناجات ::::
خدایا
با غم عشقش چه کنم؟
که همچو آتشی زیر خاکستر وجودم پنهان است
با دیدنش شعله میگیرد و میسوزاندم
از فراقش خاموش میشود و روح فسرده ام را سرد و سرد تر میکند
از غم عشقش غیر از تو با که گویم؟
که جز تو محرم راز و چاره سازی ندارم!
جز تو طبیبی برای درمان دردم ندارم!
جز تو سحر بخشی برای شبهای تنهایم ندارم!
و جز تو چه کسی میتواند این آتش را در دلم گلستان کند؟
...
نوشته شده در دوشنبه سیزدهم شهریور 1385ساعت 19:14 توسط محمد رضا |
:::: انتظار ::::
 

حس غریبیست!

انتظار!

شاید دیداری دوباره

و شاید این بار تا همیشه

و تا همیشه دوست داشتن

و دوست داشتن بدون جدايي

و جدايي بدون فراموشي!

و فراموشي هرگز!

آري فراموشي هرگز

فراموشي پايان عشق است

و عشق دليل دوست داشتن

و دوست داشتن بهانه اي براي با هم بودن

و با هم بودن معناي زندگيست

و زندگي در كنارت تنها اميد انتظار! 

نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 10:29 توسط محمد رضا |
:::: برای او که از صمیم قلب دوستش دارم! (5) ::::
نوشته شده در چهارشنبه نهم شهریور 1384ساعت 21:22 توسط محمد رضا |
:::: کاش که میشد برای یک دفعه اما تا همیشه با هم باشیم! ::::
کاش که میشد برای یک دفعه ما خودمون باشیم! کاش که میشد برای یک دفعه عشقمون رو فریاد بزنیم! کاش که میشد برای یک دفعه دستامون رو تو دست هم بذاریم! کاش که میشد برای یک دفعه تنها و تنها عشق رو تو نگاه هم ببینیم! کاش که میشد برای یک دفعه به جز عشق چیزی رو حس نکنیم! کاش که میشد برای یک دفعه دوست دارم رو به هم هدیه بدیم! کاش که میشد برای یک دفعه جز یاد هم چیزی رو تو خیالمون راه ندیم! کاش که میشد برای یک دفعه کنار هم و برای هم باشیم ! کاش تنها یک دفعه اما برای همیشه...!
نوشته شده در دوشنبه هفتم شهریور 1384ساعت 10:36 توسط محمد رضا |
:::: برای او که از صمیم قلب دوستش دارم (4) ::::

نوشته شده در سه شنبه یکم شهریور 1384ساعت 11:41 توسط محمد رضا |
:::: برای او که از صمیم قلب دوستش دارم (3) ::::

نوشته شده در دوشنبه سی و یکم مرداد 1384ساعت 16:48 توسط محمد رضا |
:::: برای او که از صمیم قلب دوستش دارم(2)! ::::

برای او که دوستش دارم !2

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم تیر 1384ساعت 18:21 توسط محمد رضا |
:::: بهترین روز زندگی ام! ::::
نسیمی که مرا نوازش کرد

                  با عشق و محبت

                                      نفس گرمت بود

آفتابی که روح سردم را گرما بخشید

                 تنها و تنها

                                      نگاه پرمهرت بود

اگر آبی از روی عطش نوشیدم

                 می دانم که آن آب فقط

                                      شهد شیرین عشقت بود

شبی را که در آن مثل طفلی خسته

                  آرام گرفتم و خوابیدم

                                      آغوش پر از محبتت بود

بارانی که بارشش طراوت را به من بخشید

                  حس عاشقی را در کویر دلم رویانید

                                        اشکهای سرریزت بود

و روزی که در کنارت باشم را

                  و از عشقت سیراب شوم

                                         بی گمان بهترین روز زندگی ام خواهد بود.

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 21:28 توسط محمد رضا |
:::: دوست دارم با تو باشم. ::::
دوست دارم با تو باشم  

دوست دارم با تو باشم و برای تو باشم

دوست دارم اگر گلی چیدی

آن گل دردستانت من باشم

اگر آسمان را نظاره کردی

در آسمان خیالت من باشم

گاه بخنده حرفی گفتی

آن حرف بر لبانت من باشم

به محبت دست کسی را فشردی

آن دست در دستت من باشم

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 21:20 توسط محمد رضا |
:::: برای او که دوستش دارم. ::::

برای او که دمستش دارم!

نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم تیر 1384ساعت 19:9 توسط محمد رضا |
:::: کاش قدر لحظه ها ی دیدارت را میدانستم! ::::
ای کاش قدر لحظه های با تو بودن را میدانستم. تک تک ثانیه هایش را میشماردم. زیبا ترین حرفها را به تو تقدیم میکردم. نمی گذاشتم حتی ذره ای از من ناراحت شوی. اما باز هم خود خواهیم نگذاشت تا با تو از عاشق بودنم بگویم. نگذاشت وسعت قلبم را برایت مجسم کنم. نگذاشت تو را به کلبه ای که از عشقت ساخته ام ببرم. به باغی که گلهای زیبایش را به یاد تو کاشته ام ببرم.دریایی را که با چکیدن اشکهایم به آن جان داده ام نشانت دهم.آسمانی را که از ستاره هایی به زیبایی چشمهایت تزیین کرده ام و طرح چهره ات را با ابرهایش به تصویر کشیده ام نشانت دهم.

اما افسوس که قدر این لحظه ها را ندانستم و بازهم مرا در دشت تنهاییم تنها گذاشتی.

با عرض تسلیت به مناسبت شهادت حضرت زهرا(س) مظهر عشق ٬ به همه ی بازدید کنندگان. 

نوشته شده در یکشنبه نوزدهم تیر 1384ساعت 10:24 توسط محمد رضا |
:::: دوستت دارم! ::::
دلم از دوری تو غمگين و ناراحته.مدام بهونه ی تو رو ميگيره.به هر بهونه ای از دوری تو گلايه می کنه با ديدن هر چيزی به ياد تو می افته انگار با عشقت پيوند خورده پيوندی از روی عشق و علاقه با تمام وجودش. وقتی دلم با چشمونم در دو دل می کنه چشام دلگير می شنو اشکامو فدای عشقت می کنن.اونوقته که دستام اشکامو پاک می کنن و به چشام دلداری دلداری می دن شايد بتونن اينجوری عاشق بودنشو نو ثابت کنن و خودشونو تو غم دوريت با دلم شريک کنن. ذهنم دفترچه خاطرات عشقت رو ورق ميزنه به اميد اينکه بتونه با اين کار يه جوری خودشو آروم کنه.پاهام بی تابن بی تاب لحظه ديدار می خوان تو راه عشقت قدم بردارن و سينه م پر شده ازنفس گرم عشقت و با هر نفسی که از سينه ام بر می آيد اين زمزمه به گوش ميرسد: دوستت دارم!
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 8:0 توسط محمد رضا |
:::: شاید برای آخرین بار! ::::
جدايی گريه ی آخر پروانه برای شمع بود پروانه ای که به شوق ديدن شمع راه درازی را پيموده بود اما با پيکر نيم سوخته ی آن روبرو شد. حس غريبی داشت ـ حس نا اميدی ـ اميد به آينده بدون شمع!! مگر ممکن است؟! آينده ای بدون او برايش معنايی نداشت ـ حس سرزنش ـ شايد اگر لحظه ای زود تر ميرسيدم ميتوانستم او را ببينم و در آغوشش بکشم آری شايد برای آخرين بار.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 7:59 توسط محمد رضا |
:::: و هزاران آرزوی دیگر ... ::::
در تلاطم دريای سکوت در دل ابرهای خيال در تاريکی مطلق شبهای تنهايی زير ريزش باران رويايی در آرزويت مينشينم ای کاش جای اشکهايی بودم که در پشت پلکهايت پنهان کرده ای تا کسی از راز عاشق بودنت آگاه نشود کاش جای کبوتر های زيبای بودم که هرشب عاشقانه از بام دلت پر می کشند و به سوی من می آيند کاش من هم آينه ای داشتم که ميتوانستم هرشب در آن چهره ی زيبايت را ببينم وهزاران آرزوی ديگری که هرشب با شمردن آنها به خواب ميروم و به اميد رسيدن به آنها عمرم را سپری ميکنم.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 7:58 توسط محمد رضا |
:::: دریای بیکران انتظار ::::
هنوز هم در درياي بي کران انتظار درون قايقي که از عشقت ساخته ام قايقي بدون تکه چوبي که بتونم با اون پارويي بسازم و خودم رو به ساحل سبز انتظار برسونم قايقي بدون تکه پارچه اي از خاطره تا شايد بتونم با اون بادباني از اميد بسازم و با وزش نسيمي به گرماي نفسهاي گرمت بسويت رهسپار شوم اما افسوس که هيچيک برايم ميسر نيست. پس بازهم در انتظارت مينشينم که شايد روزي از اينجا عبور کني و من رو از دوريت رهايي بخشي. به اميد آن روز.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 7:57 توسط محمد رضا |
:::: به اندازه ... دوستت دارم! ::::
خدا ميدونه که تو زندگيم به اندازه ستاره های آسمون قلبت به اندازه دريای محبتت به اندازه آسمون وجودت به اندازه چشمه ی پاک عشقت به اندازه لطافت روحت به اندازه لحظه ی زيبای ديدارت به اندازه ... دوستت دارم.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 7:55 توسط محمد رضا |
:::: شاپرکی غمگین و تنها... ::::
شاپرکی غمگين و تنها دلتنگ از جدايی با چشمانی به رنگ آسمان عشق روی تکه سنگی که هميشه همدم تنهايی هايش بود به انتظار روييدنی گلی است که تنها در يکجا ميرويد جايی به رنگارنگی دشتی پر از گل کنار جويباری به رنگ احساس روی زمينی به وسعت آسمان گلستانی که نام آنرا دل نهاده اند وگلی که نام آنرا عشق گزيده اند.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 7:53 توسط محمد رضا |
:::: چگونه میتوانم؟ ::::
شب هنگام زمانی که ستاره ها را به نطاره مينشينم ميتوانم چهره ات را در ميان ستاره ها ببينم و به تماشا بنشينم و به اين خيال شکنجه ی زمان را تا روز ديدارت تحمل کنم. اما آه از شبی که ابرهای سياه ميان من و ستاره ها جدايی بيفکند آه از بادهايی که با وزش بی رحمانه ی خود روح فسرده ام را سرد و سردتر ميکند. و آه از خورشيدی که مرا يک لحظه هم مجال ديدن نمی دهد و با طلوع رنج آورش پرده های خيالم را ميدرد. نمی دانم چگونه ميتوانم روزها را به شوق رسيدن شب سپری کنم. نمی دانم چگونه ميتوانم خورشيدی را که روشنايی اش را به رخم ميکشد تحمل کنم و چگونه ميتوانم در مقابل بادی که خود را اينگونه برای آوردن ابرهای سياه جدايی مهيا ميکند بايستم. اما اينرا ميدانم که بدون تو و عشق تو حتی يک لحظه هم نمی توانم.
نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1384ساعت 7:51 توسط محمد رضا |

Designed by Mohammad reza Zolfaghari