زندگی آب تنی کردن در حوضچه اکنون است

حلول ماه مبارک رمضان، ماه رحمت و برکت و غفران مبارک باد

 

[ پنجشنبه بیستم تیر 1392 ] [ ] [ ایرانی ]
پسر و پدری داشتند در کوه قدم می زدند که ناگهان پای پسر به سنگی گیر کرد، به زمین افتاد و داد کشید: آ آ آ ی ی ی!!!!!

صدایی از دوردست آمد: آ آ آ ی ی ی!!!!!

پسرک با کنجکاوی فریاد زد: کی هستی؟؟

پاسخ شنید: کی هستی؟؟

پسرک خشمگین شد و فریاد زد: ترسو!!

باز پاسخ شنید: ترسو!!

پسرک با تعجب از پدرش پرسید: چه خبر است؟؟

پدر لبخندی زد و گفت: پسرم، توجه کن و بعد با صدای بلند فریاد زد: تو یک قهرمان هستی!!

صدا پاسخ داد: تو یک قهرمان هستی!!

پسرک باز بیشتر تعجب کرد. پدرش توضیح داد: مردم می گویند که این انعکاس کوه است ولی این در حقیقت انعکاس زندگی است. هر چیزی بگویی یا انجام دهی، زندگی عینا به تو جواب می دهد.اگر عشق را بخواهی، عشق بیشتری در قلبت به وجود می آید و اگر به دنبال موفقیت باشی، آن را حتما به دست خواهی آورد. هر چیزی را که بخواهی، زندگی همان را به تو خواهد داد.

[ سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1392 ] [ ] [ ایرانی ]
بالاخره بعد از مدت ها تب و تاب ،انتخابات شورای شهر به سرانجام رسید و افرادی مجوز نمایندگی مردم برای ورود به صحن شورای شهر را   گرفتند و قسم خواهند خورد(من در برابر کلام اله مجید ، به خداوند متعال سوگند یاد می کنم و باتکیه بر شرف انسانی خویش تعهد می نمایم که در حفظ امانت و انجام هرچه بهتروظایفم و خدمت به مردم کوشا باشم و قانون اساسی و سایرقوانین و مقرراتکشور را در چارچوب وظایف و اختیارات خودمراعات نمایم و در همه زمینه هاعدالت و انصاف را در نظر داشته ومادام که در شورای اسلامی شهر عضویت دارم در رعایت صرفه و صلاح وپیشرفت امور شهری و شهرداری اهتمام نمایم.) تا بتوانند در ابعاد گسترده فرهنگی ، اجتماعی ، توسعه شهری ، حفظ و پایداری محیط زیست ( اعم از شهری و طبیعت زیبا اطراف شهر) ، اقتصادی و ...... نتایج خوبی را داشته باشند و اینکه توسعه پایدار را بدور از مسائل جناحی پیگیری و به انجام برسانند.

به امید شهری زیبا از تمام ابعاد 

[ دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1392 ] [ ] [ ایرانی ]
این روزها واقعا بهار داره خودشو نشون می ده با پخش شدن عطر بهار نارنج در فضا ،باران های بهاری دل انگیز و دوست داشتنی ، هوای پاک و عاری از هرگونه آلودگی و درختان سبز روشن و زیبا با قامتی رعنا.

ولی نمی دانم چقدر از آدما مثل بهارن یا سعی می کند بهاری بشن و بهاری بمونند.واقعا چگونه میشه این دنیا را تصور کرد دنیایی مملو از پاکی و عاری از هر گونه پلیدی یا عکس آن .

تا بعد

[ یکشنبه یکم اردیبهشت 1392 ] [ ] [ ایرانی ]
مدتی حوصله نوشتن نداشتم ، آخه همه چی مثل همه و هیچ تغییری در رفتار و منش خیلی از آدمها دیده نمیشه و هر روز آدمها کمتر به هم احترام می گذارند و کمتر هوای همدیگر را دارند، یادش بخیر قدیما چقدر خوب بود ما تو اون محله ای که زندگی می کردیم، همه همسایه ها را می شناختیم ، اکثرا سرشون به کار خودشون بود (البته این موضوع مربوط به سالهای خیلی گذشته نیست همین دهه 60) ،هنوز هم که من توی ذهنم گذشته را مرور می کنم تو محله تک تک همسایه ها و اینکه اسمشون چیه و کدوم خونه متعلق به اونا بوده را بخاطر دارم ولی الان که در یک آپارتمان 8 واحدی زندگی می کنم ، آنقدر که همسایه ها را نمی بینم تصور ذهنی کمی از آنها دارم. داشتم از بی حوصلگی و علت نبودنم در دنیای وب می نوشتم ، خوب ولش کن 

تا بعد

[ چهارشنبه بیستم دی 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
هفته پیش فرصتی پیش آمد تا با جمعی بصورت خانوادگی در جنگل کردکوی شبی را چادر بزنیم و از فضای پاک آن بهره مندشویم ،پس از مدتی گشتن در تاریکی بالاخره جایی را پیدا کردیم تا بساطمان را پهن کنیم، هوا بسیار مطلوب بود و  شب زیبایی را نوید می داد.

     با مقدار چوبی که با خودمان برده بودیم آتشی بر پا  و چای و شام را مهیا کردیم و تا دمدمه های صبح در کنار آتش نشسته بودیم و از خاطرات صحبت می کردیم و شب خوشی را سپری نمودیم . با گذشت زمان افرادیکه آمده بودند کم کم جنگل را ترک می کردند.من با یکی از دوستان تصمیم گرفتیم در تاریکی گشتی بزنیم تا چنانچه  چوبی  از دیگران بجا مانده بود جمع آوری کنیم . در جای جای جنگل مردم اتش خود را بدون خاموش کردن ترک کرده بودند که این امر نشاندهنده بی دقتی و عدم تعهد انها بود، تا جائیکه امکان داشت چوبهای نیم سوز را به محل  استقرار برده و از آنها استفاده کردیم و آتش های باقیمانده را خاموش کردیم.بعد از مدتی پرسه زدن در تاریکی و جمع آوری چوب جهت خوابیدن برگشته و در هوای ازاد و خنک جنگل ،شب را به صبح رساندیم.

صبح روز بعد که از خواب بیدار شدیم ،بعد از صرف صبحانه جهت گردش به اطرافمون سری زدیم و واقعا متاثر شدیم از  آنهمه آلودگی و زباله که در تمام جنگل پراکنده شده بود و همه نسبت به آن بی تفاوت بودند و در هر بار مراجعه حجم زباله زیاد و زیاد تر می شد و هیچ  فردی خود را مسئول آلودگی جنگل نمی دانست.

چرا ما نباید قدر آن چیزی را که داریم بدانیم و زمانی می فهمیم که چقدر ارزشمنداست که آنرا از دست دادیم و دیگر دیر شده و جای هیچ حسرتی برای ما نمی ماند.اگر همه ما درباره رفتار خودمان مسئول باشیم و کوتاهی و ندانم کاری خودمان را به گردن دیگران نیندازیم شرایط همینطوری نمی ماند و فقط یک همتی می خواهد که   فرهنگ عمومی را بالا برده و از آن بهره مند شویم.

پی نوشت :جنگل کردکوی یکی از مکانهایی است که بنده همیشه از بودن در آن خرسند هستم.

 

[ دوشنبه بیستم شهریور 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
امشب  شب اول ماه رمضان است و باران بسیار زیبایی در حال باریدن است و  هوا بسیار مطلوب شده .ولی این باران شاید برای خیلی ها خوش یمن نباشد ولی هر چه باشه رحمت خدا است .


[ جمعه سی ام تیر 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
دو مرد در کنار دریاچه ای مشغول ماهیگیری بودند.
یکی از آنها ماهیگیر با تجربه و ماهری بود اما دیگری ماهیگیری نمی دانست.
هر بار که مرد با تجربه یک ماهی بزرگ می گرفت، آنرا در ظرف یخی که در کنار دستش بود می انداخت تا ماهی ها تازه بمانند، اما دیگری به محض گرفتن یک ماهی بزرگ آن را به دریا پرتاب می کرد.
ماهیگیر با تجربه از این که می دید آن مرد چگونه ماهی را از دست می دهد بسیار متعجب بود.
لذا پس از مدتی از او پرسید: چرا ماهی های به این بزرگی را به دریا پرت می کنی؟
مرد جواب داد: آخر تابه من کوچک است !
گاهی ما نیز همانند همان مرد، شانس های بزرگ، شغل های بزرگ، رویاهای بزرگ و فرصت های بزرگی را که خداوند به ما ارزانی می دارد را قبول نمی کنیم. چون ایمانمان کم است. ما به یک مرد که تنها نیازش تهیه یک تابه بزرگتر بود می خندیم، اما نمی دانیم که تنها نیاز ما نیز، آنست که ایمانمان را افزایش دهیم. خداوند هیچگاه چیزی را که شایسته آن نباشی به تو نمی دهد. این بدان معناست که با اعتماد به نفس کامل از آنچه خداوند بر سر راهت قرار می دهد استفاده کنی. هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست .

به یاد داشته باش:
به خدایت نگو که چقدر مشکلاتت بزرگ است
به مشکلاتت بگو که چقدر خدایت بزرگ است

[ دوشنبه هشتم خرداد 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
چندی قبل داشتم از آق قلا به گرگان می آمدم یک دفعه دیدم کفگیر پلیس راهنمائی و رانندگی بنده را متوقف نمود تعجب کردم داشتم با سرعت مطمئنه رانندگی می کردم .پس از توقف ،کمی از مامور فاصله گرفتم و با در دست داشتن مدارک به سمتش رفتم و اعتراض کردم ، البته بسیار دوستانه ، مامور مذکور ضمن بی دلیل خواندن اعتراض بنده دست بکار شد و شروع به تایپ نمود ولی یکدفعه به بنده اشاره کرد حال سرعت هیچی چرا چراغ ترمز ات روشن نمی شه ، من تعجب کرده و گفتم امکان نداره بنده نسبت به این موارد خیلی حساس هستم و همیشه آنها را بررسی می کنم ولی پس از چک آن متوجه شدم که وی داره درست میگه و سعی کردم توضیح بدم که ببخشید متوجه نشدم در اسرع وقت رسیدم گرگان آنرا تعمیر خواهم کرد ولی افاضات بنده مقبول نیفتاد و به علت عدم رعایت قوانین ، با کلی منت که کمترین جریمه را برای شما ثبت کردم یک برگه جریمه ناقابل 30000 تومانی داد دستم و من هاج و واج ضمن تشکر و قبول منت صحنه را ترک نمودم و پس از رسیدن به گرگان برای تکرار نشدن داغ دیگر جریمه ، تمامی چراغها را تست و تعویض نمودم البته معلوم شد علت قطعی آنها سوختن فیوز بوده که حال به هر دلیل ، شاید نیم ساعت قبل سوخته شده و بنده حقیر  متوجه آن نشده و جریمه شدم.

        البته رعایت قوانین اعم از رانندگی  و..... از وظایف  هر شهروند ایرانی بوده و تخطی از آن مستوجب عقوبت می باشد و وظیفه قانون یکسان دیدن و رعایت آن در همه جا بوده و یک بام و دو هوا در آن صدق نکند.

     اتفاقا این مساله برای من جالب بود که کاری که میشد با تذکر حل بشه توسط یک برگه جریمه حل شد و جالب تر آنکه این مساله روز اتفاق افتاد.

حتما همه ماها در داخل شهر و یا جاده ها بارها این مورد را دیدیم که کلا بعضی از ماشینها چراغ عقب ندارند و همچنان در حال تردد هستند و ظاهرا کسی هم با آنها کار ندارد . بهرحال امیدوارم قوانین برای همه یکسان بوده و مثل یک بام و دو هوا در آن صدق نکند.

[ شنبه نوزدهم فروردین 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
نژادپرستی (داستان کوتاه)

یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلیش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است. با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد.

مهماندار از او پرسید "مشکل چیه خانم؟"

زن سفید پوست گفت: "نمی توانی ببینی؟ به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاه پوست است، من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!"

مهماندار گفت: "خانم! لطفاً آرام باشید، متاسفانه تمامی صندلی ها پر هستند، اما من دوباره چک می کنم ببینم صندلی خالی پیدا می شود یا نه."

مهماندار رفت و چند دقیقه بعد برگشت و گفت: "خانم! همان طور که گفتم تمامی صندلی ها در این قسمت اقتصادی پر هستند، من با کاپیتان هم صحبت کردم و او تایید کرد که تمامی صندلی ها در دسته اقتصادی پر هستند، ما تنها صندلی خالی در قسمت درجه یک داریم."

قبل از این که زن سفید پوست چیزی بگوید، مهماندار ادامه داد: "ببینید، خیلی معمول نیست که یک شرکت هواپیمایی به مسافر قسمت اقتصادی اجازه بدهد در صندلی قسمت درجه یک بنشیند، با این حال، با توجه به شرایط، کاپیتان فکر می کند این که یک مسافر، کنار یک مسافر افتضاح بنشیند ناخوشایند است."

و سپس مهماندار رو به مرد سیاه پوست کرد و گفت: "قربان! این به ای معنی است که شما می توانید کیفتان را بردارید و به صندلی قسمت درجه یک که برای شما رزرو نموده ایم تشریف بیاورید..."

تمامی مسافران اطراف که این صحنه را دیدند شوکه شدند و در حالی که کف می زدند از جای خود قیام کردند.

[ جمعه یازدهم فروردین 1391 ] [ ] [ ایرانی ]
درباره وبلاگ

با عرض سلام
این وبلاگ جنبه فرهنگی و اجتماعی دارد و بنده هیچ علاقه یا وابستگی سیاسی به گروهی خاص نداشته و ندارم و فقط دوست دارم که هر ایرانی دور از فرهنگ اصیل نباشد و در همه زمینه های فرهنگی و اجتماعی سربلند باشد . به امید آنروز
امکانات وب